تبليغاتX
بازگشت بازگشت
 

کمی برای زندگی کردن دیر است

صدایی اگر هست از باد است

خدایی اگر هست از باد است

عقربکان پیر روی جرز تنم ایستاده اند

آسمان چقدر روی سرم سنگینی میکند

کدام خنجر به خونهای لخته شده روی تنش نمی نازد؟!

کدام تن؟ 

د هانها هبوط نشئه کشهایی ست

که از  افق به کشتگاه سحر میرسند

........

..........

......................

مگر به پیشواز آینه های شکسته نرفتی

تا باروتهای سرخ را از سماجت زخمها پاک کنی

 مگر کنار کارون سرود صاعقه را نخواندی

[عمو دریا تپلو! صورتش مثل هلو ...]

پاییزبان کوچک تنهاییم

مگر شبیه پریدن راه سپید ابرها را طی نکردیم

و باورمان جز نقش درد روی شناسنامه هامان نبود 

و ناممان را سر بریده ی دشنه ها به خاطر نسپردند

ما به آسمان رسیدیم بی رمق تر از همیشه

بی نسل تر از فردا

.......

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:18 توسط حسین کدخدایی |


من که زمین را سبزتر از هر چه سبز میخواستم

بی آنکه درختی باشم آزاد

                                    برای نوازش باد

وتنها دلخوشی ام لالایی گرگهاییست پشت دریچه کور

طعم عشق می داد گیلاس سرخ خانه مان

خانه ای که بی پنجره تمام افق را به لبخند می نشست

و حالا فکر می کنم لیلی کدام قصه را مجنون وار دواندم

که خنده خنده درد شدم

.......................................

من بزرگ شدم با لبانی که طعم گیلاس خانه مان می داد 

من بزرگ شدم       بزرگ

مثل کرمی که جهان زیر خاک را حریصانه می لولد

من خواب تو را دیده بودم

پیش از انکه لبخند کودکانه ام را محکوم کنی

اگر چه سختی اش همین امروز هست و فردا و فرداهای دیگر

تا صدایم بتازد ذوالجناح وار زیر آبشار نیمگون! چشمهات

.

.

.

ای کاش لبانم طعم گیلاس خانه مان نمی گرفت

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:38 توسط حسین کدخدایی |


امسال سال خوبی برای من نبود بعد از چند ماه فقط یه شعر........

شاید توقعم بالا باشه

واما ش..........ع ..........ر

سپیده را سیاه می شوی

روی خطوط گریه

با چمدانی که دارد مرا دست میاندازد

بین هیچ کس و کسی نیست

تا بیاویزمت جلوی چشمهام

..............

حالا که هیچ قطاری از من عبور نمی کند

باید تمام ریلها را به شمارش معکوس در اورم

تا منفجرم شوی روی بند اخر

مثل انجار بی صدا گریه کنم

یا..........

شاید تو بیایی

وهلهله ی النگو ی کولی ها را برایم........

................

اصلا اینجا چه کار داشتم

باید بلیطی برای رفتن بخرم

فقط برای

رفتن

رفتن

رفتن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 19:4 توسط حسین کدخدایی |


  در کدام سمت خیابان بایستم 

که هاشور باران

          زیر شوری اشکهات

                             هاشا نکند 

وقتی قصاص افتاب را به خاک کشیدیم

پشت انقراض سایه های کشیده

پای.تخت عطش گذاشتیم

بگذریم ..............

بگذریم از خط سرخی که از امتداد سیاهی گذشت تا انتهای لبهامان

تا سیگاری که نمیدانم در کدام سطل افتاد

تا این خط

تا.................

بگذار فکر کنیم در کودکی

اصلاتیر کمان سنگی نداشتیم

 

تا انتهای جاده راهی نمانده         

بیا به تماشای دستهای سوخته برسیم

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 18:40 توسط حسین کدخدایی |


 

مگر نه این همه خنده برای درد من است

شغال پرسه گَرَم  گرمِ پیچ و تاب تن است

به سینه های ترک خورده ی کدامین ابر

نشان رفتن و تصویر بی نشان شدن است

بتاب وحشت شالوده های سینه ی درد

 که دل تغزل زالو و رخوت بدن است

چقدر ساده بمیرم میان این تن سرد

که ناخدا ی تن من خدای بی دهن است

به هیچ خواب بلندی نمی کشم دستی

به سایه ها تو بگو

                              دست من پر از لجن است

---------------------------------------------------------------

 

پر از انعکاس سرمای سوخته ام

باید باور کنی مرا

رانده شده از دهان گر گرفته ای

که آب را به سماجت دستهاش می کشم

من اما خواهم سوخت

بین برهنگی کلمات ریخته شده توی خیابان و

چشمهای از حدقه در آمده  عابران پاپتی

...

.......

...........

باید باور کنی مرا

کودکان خدای سوخته را تو ی سطلهای آشغال خواهند جست

 میوه های کپک زده را به میمنت این روزها میخواهند .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:59 توسط حسین کدخدایی |


شما قضاوت کنید

فرضیه ی پاهایی که چشم خیابان را در می آورد

توی استکان قهوه

با منطق تو نیامدی

دیگر پلک پنجره ها نمیپرد

و بالهای شاپرکها از لای انگشتهام بیرون

نه خدا همیشه از عروسکهای دلگرفته حرف میزند

تا نبودن خویش را انکار کند

میبینید چطور زیر نان کپک زده انکار میشود

و تنها فکر پرنده ای بود که یک روز پرید

و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد 

 

حالا پرنده خودش را هم نمیفهمد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 20:35 توسط حسین کدخدایی |


از همین ستاره های کوچک است

       که جهانی زاده می شود

                            بی هیچ موعودی

       ومن آخرین بازمانده ی تاریخم

          از جنگ های خونین چند هزار ساله

                                          بی هیچ اصالتی

وخوابم را روی زوزه های گرگ کوک می کنم

که از سمفونی جنازهای چشم باز به رقص می آیند

 

 

عروسکی که پا برهنه گیت را

نذر کوچه های بی آفتاب کرده ای

مگر نگفتی که پاییز خواهم آمد

آخرین برگ تقویم رابه یمن آمدنت

             هرروز به تکرار خط خواهم زد

تو می آأیی وتنت بوی کافه های جاده را می دهد

         وچمدانی که اظطراب راه را در خود می پیچد

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 16:44 توسط حسین کدخدایی |


تبسم گندیده ات را

             روی لبهام میگذارم

شاید از خودت بدت بیاید

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:54 توسط حسین کدخدایی |


سلام

فعلن آمده ام با

می نویسم

واما اولین شعر این وبلاگ

 

....

چقدر بزرگ شده ای که توی خواب

زیر منجلاب

انگشت اشاره ات پیداست

هنوز دستهای خالی را گدایی می کنی

واشکهای در نیامده را

برنیامده را

 

 

 

منتظر نقدم

تا بعد

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:30 توسط حسین کدخدایی |